X
تبلیغات
دخترونه

فصل 3

قرار های عاشقانه

 

امروز حالش خیلی بهتر بود.لوسیانا و لاریا اومدن دم خونش تا با هم برن دبیرستان.تو راه لاریا با هیچ کی حرف نزد.لوسیانا هم درباره ی پیتر هیچی نگفت.فقط لکسی جریان دیشب و اتفاقاتی که افتاد رو واسه ی اونا تعریف کرد.به دبیرستان که رسیدن لوسیانا و لاریا رفتن سر کمدشون.لکسی داشت کتاباشو از تو کمدش توی کیفش می ذاشت که وقتی در کمدو بست دایموندو رو به رو ی خودش دید.از تعجب چند قدم به عقب رفت.دایموند از لکسی پرسید: حالت چطوره ؟ لکسی گفت : خوبم ممنون.گلا خیلی بهترم کرد.فقط یه کوچولو سرفه می کنم.

- دعا می کنم تا خوب شی

- مرسی

- لکسی،میشه امروز ساعت 5 سر قرار من بیای؟فقط 1ساعته.

- آره،البته،چراکه نه!فقط آدرسو لازم دارم.

- آدرسو می خوای چیکار.خودم میام دنبالت.

- باشه ممنونم پس من سر ساعت 5 آماده ام.

- منم همین طور.

- فکر کنم الان شیمی داشته باشیم.

- آره مثل اینکه امروز زیست شناسی نداریم؟

- نه نداریم.پس چرا اومدی؟

- فقط اومدم خبر همین قرارو اینا بهت بدم.خدافظ

- خدافظ دایموند می بینمت.

 

و رفت سر زنگ شیمی و بقل جک نشست.قبل از اومدن معلم اونا هم یه مکالمه ای با هم داشتن.

-         حال چطوره لکسی؟

-         خوبم ممنون.

-         اگه یه قرار واسه امروز ساعت 5 بزارم میتونی بیای؟

-         ام ...نمیدونم شاید. بهت زنگ میزنم و می گم.

-         فقط 1 ساعته.

-         باشه بهت ...

حرفش تموم نشده بود که معلم اومد تو.وسطای درس جک به لکسی نامه داد :

-         من نمیتونم بیام دنبالت.دایموند ماشینو لازم داره.خودت میای؟

-         باشه بهت زنگ میزنم .اگه خواستم بیام آدرسو می پرسم.

-         باشه.

O

ظهر که رسید خونه ساعت 3 بود.فقط 2 ساعت وقت داشت تا فکراشو بکنه.

تلفن رو برداشت و به جک زنگ زد.

-         سلام جک

-         سلام لکسی

-         می خواستم در مورد همون قرارمون بگم.من متاسفانه چند وقت پیش با لوسیانا قرار گذاشتم تا بیاد خونه مون و ساعت 5:30 می تونم بیام.میشه بگی کجا باید بیام تا خودمو به سرعت برسونم؟

-         آره.در یاچه آنجل .سر دوراهی بپیچ سمت راست.

-         باشه ممنون

 

O

ساعت 4:30 پاشد تا آماده بشه موهاشو فر کرد و لباس بنفش و یاسی شو پوشیدبا کفشای مشکی.به محض اینکه پاپیون رو کفششو مرتب کرد ، دایموند بوق زد. دستشو گذاشته بود رو بوق و بر نمی داشت.واسه همین باعث شد لکسی با عجله سوار آسانسور شد و درو کوبید و دیدن ماشین دایموند باعث شد تا چند حظه سرجاش میخکوب بشه.دایموند خوشتیپ رو با جنسیس مشکی دید که هنوزم داشت بوق میزد.دوید طرف ماشین و بقل دایموند نشست.دایموند با لبخند بزرگش رو به لکسی کرد و گفت : خوشگل شدی!

لکسی هم گفت :ممنونم تو هم خیلی خوشتیپ شدی.

-         مرسی.راستی می دونی می خوام کجا ببرمت؟

-         نه کجا؟

-         دریاچه ی آنجل

-         وای خیلی وقته اونجا رو ندیدم.

-         پس جای خوبی رو  انتخاب کردم.

-         آره ممنون

ولی دایموند به حرف آخر لکسی توجه نکرد چون داشت ماشینو روشن می کرد.

دایموند خیلی تند رانندگی میکرد.طوری که کل راه لکسی داشت جیغ می زد و می گفت: دایموند!!!دایموند آروم برو!!! و دایموند فقط می خندید.وقتی رسیدند همه ی موهای لکسی به هم خورده بود.دایموند از ماشین پیاده شد ،درو واسه ی لکسی باز کرد و دستشو گرفت و لکسی از ماشین پیاده شد.بعد ماشینو قفل کرد. و چند قدم پیاده روی کردن .تو راه پیاده روی دایموند فقط برای لکسی لطیفه گفت و لکسی هم داشت از خنده می مرد.از دم یه مغازه دایموند دو تا بستنی  بامزه خرید و یکی شو داد به لکسی و یکیشم خودش خورد.بعد به یک دوراهی رسیدند. دایموند به لکسی گفت: باید از سمت راست بریم. لکسی گفت :من تا به حال از سمت راست نرفتم همیشه سمت چپ راهم بوده.دایموند گفت :حالا راهت سمت راسته .وقتی پیچیدن دهن لکسی باز موند.چند تا قایق واسه قایق سواری!!!

دایموند یه قایق بنفش اجاره کرد.بازم دست لکسی رو گرفت و اونو برد تو قایق.تقریبا موقع غروب خورشید بود.لکسی رفت توبقل دایموند و سرشو گذاشت رو شونه ی اون.دایموند هم دستشو گذاشت دور کمر لکسی و هر دوتاشون داشتن به غروب خورشید نگاه می کردن.دایموند گفت: تا به حال کسی رو از ته دل دوست داشتی ؟

-         آره

-         اگه بپرسم کیو راستشومیگی؟

-         فقط یک نفره و اونم تویی

لکسی دستشو گذاشت رو دست دایموند.گرمای دستشو حس می کرد.بعد سرشو از روی شونه دایموند برداشت و به چشمای آبی روشن دایموند خیره شد.بعد از بقل دایموند اومد بیرون دستشو برد لای موهای بلند دایموند.دایموند هم با لبخند بزرگ دستشو گذاشت رو صورت لکسی و بعد از چند لحظه همدیگه رو بوس کردن.بعد از چند دقیقه لکسی ساعتشو نگاه کرد.نزدیک 5:30 بود.به دایموند گفت: باید برم .تو خونه کار دارم.دایموند گفت: پس بیا می رسونمت.

-         نه خودم می رم،تاکسی می گیرم.مرسی.

-         پس خدافظ

لکسی در حالی که داشت از قایق پیاده می شد گفت:خدافظ فردا تو دبیرستان می بینمت.

بعد به سمت دو راهی رفت و پیچید سمت راست.جکو دید.جکم اونو دید و از روی صندلیش پاشد تا بهش سلام کنه.لکسی در حالی که هنوز به جک نرسیده بود از دور داد زد :سلام .خودمو به سرعت رسوندم.جک هم گفت : سلام لکسی بیا بشین.

لکسی رو یه صندلی بقل جک نشست که دور یه میز چوبی بود.هر دوتاشون داشتن به  دریاچه نگاه می کردن.آخه صندلیشون دقیقا تو ساحل بقل دریاچه بود.طوری که بعضی وقتا آب موج دار دریاچه رو کفشای قرمز جک می ریخت.چند دقیقه بعد یه گارسون اومد تا سفارشارو بگیره.جک یه قهوه و لکسی یه نسکافه سفارش دادن.پولشون رو هم جک پرداخت کرد .جک جرعه ای از قهوه اش رو نوش جان کرد و از لکسی پرسید :تا حالا کسی رو از ته دل دوست داشتی ؟

-         آره اونم تویی.

-         راستشو بگو.

-         واقعا !تو خیلی به من تو درسام کمک کردی و خیلی بهم لطف کردی و وقتی بهت گفتم ساعت 5:30 می تونم بیام ،بدون چونو چرایی گفتی باشه.

-         مرسی

و لکسی رو بقل کرد.

-         تو هم خیلی به من لطف کردی.

-         نه بابا مگه من چیکار کردم؟

بعد به چشمای جک خیره شد و خودشو به اون نزدیک کرد.لباشو رو لبای جک گذاشت و جک لکسی رو بوس کرد.حدود 8-7 دقیقه طول کشید تا اینکه جک گفت : هوا داره تاریک میشه .

-         آره باید بریم خونه

-         من یه تاکسی می گیرمو می رسونمت

-         باشه مرسی

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  93/01/16ساعت 19  توسط بیتا نجفی | 
مژده مژده فصل 2 یک عاشق و دو معشوق رو نوشتم

فصل 2

فقط یکی از دو

 

دلش نمی خواست امروز رو مدرسه بره.حالش خیلی بد بود.واسه همین به لوسیانا گفت تا هم خودش خبر داشته باشه هم به لاریا بگه تا اونو خوش حال کنه.وقتی لوسیانا و لاریا به مدرسه رفتن لوسیانا هم به جک و هم به دایموند خبر داد که امروز لکسی حالش بده و نتونسته بیاد مدرسه.اون ها هم به لوسیانا گفتند که آدرس خونه ی لکسی رو می خوان.لوسیانا هم با تعجب آدرسو بهشون داد و سریع به سمت پیتر دوید.

دم ظهر بعد از اینکه مدرسه شون تعطیل شد لکسی داشت تو آشپز خونه ی خونه شون ناهار می پخت،(در عجبم با اون وضعش ،در مریضی چجوری غذا پخته )که ناگهان زنگ در به صدا دراومد.لکسی فکر کرد لاریا  و لوسیانا هستند.اما وقتی درو باز کرد با تعجب و دهان باز جک و دایموند را دید که هر کدوم با یه دسته گل بودند.دایموند گلای بنفش و یاسی و جک گلای صورتی آورده بود.(لکسی عاشقه رنگه بنفشه)اول از همه دایموندو به داخل دعوت کرد بعد جکو.دایموند با لبخند وارد شد اما جک طبق معمول جدی بود.

دایموند رو به لکسی کرد و گفت :حالت چطوره ؟

لکسی که از خجالت کاملا سرخ شده بود،گفت :خوبم مرسی که به دیدنم اومدید. هم از تو تشکر میکنم و هم از جک.اگه به دو تا سوال من جواب بدید خیلی ازتون ممنون می شم.

جک با هیجان گفت : ما آماده ایم.

لکسی گفت:اول اینکه آدرس خونه ی منو از کجا آوردین؟

دایموند با لبخند بزرگش خودشو رو مبل انداخت و گفت:از لوسیانا گرفتیم!

لکسی در حالی که داشت دسته گل دایموندو ازش می گرفت گفت :او!سوال دوم اینکه شما دوتا با هم چه نسبتی دارین؟

دایموند که قبلا رو مبل دراز کشیده بود و دستشو زیر سرش گذاشته بود با این سوال لکسی از جاش پرید و مثل بچه های مثبت مرتب رو مبل نشست.

جک هم دسته گل از دستش افتاد اما دوباره سریع برش داشت و گذاشت رو اوپن.

بعد دوتایی با هم گفتند : آمممم ...ما...ما.....

بعد جک گفت :تو بگو دایموند.

دایموند گفت :نوبت توِ

جک چنان چشم غره ای به دایموند کرد که انگار کل زندگیش به همون وابستس.

لکسی دست به سینه به اوپن تکیه داده بود و یه ثانیه به جک و یه ثانیه به دایموند نگاه می کرد.دایموند پشت سرشو خاروند و گفت :ما ...خب... بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:باشه باشه ما برادریم.

چند لحظه همه جا ساکت شد و تنها صدای تاپ تاپ قلب لکسی و زدن دست دایموند به پیشونی خودش تونست سکوت رو بشکنه.

لکسی غش کرد و چون جک بهش نزدیک تر بود اونو گرفت و برد رو تختش.اونقدر حرص دایموندو در آورد که وقتی جک به چارچوب در تکیه داده بود از پشت چنان بهش تنه زد که با سر رفت تو زمین.دایموند رفت بالا ی سر لکسی و دستشو گرفت و بوس کرد.همون لحظه لکسی به هوش اومد و موهای مشکیشو کنار زد و وقتی دایموندو دید پرید تو بغلش.فکرکرد که دایموند اونو گرفته جک نفس عمیقی کشید و گفت :اهم بهتره بریم خونه دایموند.

اما دایموند گفت :تو برو من بعدا میام .جک که دید دایموند داره خیلی پررو میشه بهش گفت :دایموند!!!

دایموند هم گفت :با این که برادر کوچیکمی باشه ولی چند لحظه همین جا وایستا تا من بیام.بعد دوید و از پله ها اومد پایین و با یه لیوان آب و دو تا شاخه گل که یکی صورتی و یکی بنفش بود اومد بالا و اونارو گذاشت بقل تخت لکسی.بعد به لکسی گفت:شاید با نگاه کردن به اینا زودتر خوب بشی.خدافظ

جک یقه ی دایموندو گرفت و اونو کشید.لکسی صدای دعوا شونو تا آخر راه شنید.چه قد با هم جروبحث میکردند.

O

لکسی می دونست که باید از بین اونا یکی رو انتخاب کنه.اما خیلی واسش سخت بود.هر دوی اونا هش محبت کرده بودند.

شب به زور تونست بخوابه.اونم با نگاه کردن به دو شاخه گل روی میز.

+ نوشته شده در  93/01/16ساعت 19  توسط بیتا نجفی | 
سلام

امروز می خوام فصل اول داستانی که خودم نوشتم رو  واستون بزارم.

فصل 1 : کلاس شیمی و کلاس زیست شناسی

راه رفتن با دوستاش خیلی براش لذت بخش بود، حتی اینکه در راه مدرسه بودند.لکسی گفت:بچه ها یه سوال ازتون می پرسم راستشو بگین :دلتون می خواد ازدواج کنین ؟لوسیانا موهای بلوند بلندش را کنار زد و با احساس آرامش گفت:اگه شاهزاده ی رویاهام باشه چرا که نه؟ لاریا که به زور داشت کتاب زیست شناسیشوتو کیف می ذاشت گفت:اصلا و ابدا!!!لکسی از لاریا پرسید:چرا؟ لاریا که فکر میکرد خیلی داره کلاس می ذاره گفت : چون خوشم نمیاد تو خونه بشینم و واسه یه مرد مفت خور غدا بپزم!بعد سه تایی خندیدن و به کلاس شیمی پا گذاشتن.

اولین پسری که دیدن  پسری با موی مشکی و قد کوتاه بود.لوسیان یواشکی به لکسی گفت : همینه ،خودشه!(شاهزاد ی رویاهاش)لکسی هم به زور تونست جلوی خندشو بگیره.وقتی رو یه نیمکت نشست دید لاریاو لکسی هر کدوم یه جایی نشستن و بغل دستیش یه پسره !!!!!!

پسره موهای قهوهای داشت که مدلش خیلی خوب بود.قد بلند و ورزشکار بود.لکسی داشت کم کم عاشقش میشد که معلم وارد کلاس شد و درسو شروع کرد.هر سوالی که می پرسید اون پسره جواب می داد.درسش خیلی خوب بود.وقتی زنگ خورد لکسی با عجله دنبال پسره دوید و وقتی به اون رسید ازش پرسید که اسمش چیه؟ پسره هم گفت : من؟ ببخشید.جک .لکسی هم خودشو به جک معرفی کرد.از خجالت سرخ شده بود.

زنگ زیست شناسی بود. وقتی لکسی ولوسیاناولاریاواردکلاس شدن لوسیانا و لکسی داشتن درباره ی اون پسرا حرف می زدن.حرص لاریا دراومده بود.اونقد که دوید ته کلاس و کیفشو پرت کرد تو دیوار. البته بعد برش داشت و دوباره به زور کتاب زیست شناسیشو درآورد.اسم اون پسره که لوسیانا ازش خوشش اومده بود پیتر بود.سر اون زنگ جک یه کلاس دیگه داشت.چون دیر اومده بودن لکسی به زور یه جا بغل یه پسر پیدا کرد.

موهای این یکی مشکی پر کلاغی بود.بازم قد بلندو چارشونه.همونقد که جک جدی بود این یکی خیلی شوخ طبع بود.لکسی داشت عاشق این یکی هم می شد که باز معلم ضد حال اومد تو.بازم هرچی می پرسید اون پسره جواب میداد.لکسی دنبال این یکی هم دوید و اسمشو پرسید. اونم گفت:اسمم دایمونده.لکسی هم خودشو معرفی کرد.وقت رفتن به خونه با دوستاش بود.لاریا خیلی عصبانی بود چون که لکسی با جک و دایموند و لوسیانا با پیتر زنگ تفریحاشونو گذرونده بودن.لوسیانا و لاریا داشتن با هم جرو بحث می کردن که دیدن رسیدن دم خونه ی لکسی.لکسی اونقد تو فکر دایموند و جک بود که با اونا خدافظی هم نکرد.تمام شب تو فکر اونا بود.بالاخره با کلی زور زدن خوابش برد.

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  93/01/11ساعت 18  توسط بیتا نجفی | 
سلام امروز می خوام دوراهی کردن رو تو x-oبهتون نشون بدم.بایدxکه شمایید تو خونه ی وسط علامت بزاره.بعد اگه اون طرف تو یکی از چار خونه ی گوشه علامت بزاره شما خوشبخت میشین.بعد باید توخونه کناری روبه روی اون بزارید.بعد اگه جلوی همون خونه ی قبلیش گذاشت شما جلوشو بگیرید اگر هم جلوی جلوش گذاشت بدبختین.بعد باید علامتای شما شبیه چار تا دکمه کامپیوتر یعنی بالا و پایین وراست و چپ بشه البته بدون دکمه پایین بعد طرف دو راه میشه دیگه بقیشو خودتون بگیدامیدوارم برنده بشید.

لذت بازی x-oرو باید با برنده شدن برد.نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  92/11/16ساعت 10  توسط بیتا نجفی | 
سلام دخملا

امروز هوس یه نظر سنجی کردم درباره شخصیت های سریالvampire diaries

یا همون خاطرات خون آشام ازبین مردا دونفر و از بین زنا یه نفرو انتخاب کنید لطفا نظر یادتون نره.

مرد ها:

دیمن.استیفن.الاریک.تایلر.مت.جرمی.کلوس.آلایژا.کول.فین.جان.بیل.مایکل.سایلس.

خانوما:

النا.بانی.کارولاین.ربکا.لیز.کاترین.گرمز.آنا.ویکی.جنا.ایزابل.رز.مگان.نادیا

امیدوارم خوشتون بیاد به نظر خودم دیمن و الاریک و ربکا البته کلوس و کولم خیلی خوبن.

نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در  92/11/16ساعت 0  توسط بیتا نجفی | 
سلام

امروز می خوام یه بازی بهتون معرفی کنم:پز بازی 

پز باز ی با  توجه به اسم بازی باید تو این بازی پز بدید (اما الکی)مثلا بگید من یه پارکینگ ماشن دارم از این ها که آسانسور داره همشم پر ماشین لامبورگینیه با رنگ های مختلف مثل لاجوردی و فیروزه ای و ...اگه گفتن سندش کو این سند آماده فقط copy-pasteکنید تو word بعد جاهای خالی را پر کنید اگر نظراته دیگه ای هم دارید بگید تا سندمون پیشرفته تر بشه امضا هم اگه می خوایید میتونید توpaint بکشید بعد بالای مسئول ... بذارید.

باتشکر منتظر نظراتتون هستم




سند ...............

اینجانب.................رابه قیمت...................به خانم آقا...........................

می فروشم.

امضا :



مسئول................................

+ نوشته شده در  92/07/15ساعت 14  توسط بیتا نجفی | 

صبحتون بخیر

سلام به همه ی شما عزیزانی که در این سایت هستید .

بازی با نکته های زندگی

این بازی خیلی آسونه .یه نفره هم هست .مثل فال هست ولی مدل پیشرفته.از بین 1 تا50 یه عدد رو انتخاب کنید.بعد اون عدد رو باctrl و f جستجو کنید و بعد نکته زیرش رو بخونید.

*1*

هر روز به 3 نفر اظهار ادب کن

*2*

در خانه یک حیوان نگه دار

*3*

حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن

*4*

سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار

*5*

به پیشخدمتی که برایت صبحانه می آورد بیشتر انعام بده

*6*

با صمیمیت دست بده

*7*

در چشم دیگران نگاه کن

*8*

از عبارت {متشکرم} به وفور استفاده کن

*9*

از عبارت {خواهش می کنم} به وفور استفاده کن

*10*

نواختن یک ساز را یاد بگیر

*11*

در حمام آواز بخوان

*12*

از نقره ی مرغوب استفاده کن

*13*

درست کردن غذا های تند را خوب یاد بگیر

*14*

در هر بهار گلی بکار

*15*

یک سیستم صوتی عالی برای خودت دست و پا کن

*16*

اول سلام باش

*17*

کتاب های خوب را بخر حتی اگر نخوانی

*18*

خود را و دیگران را ببخش

*19*

سه لطیفه ی مودبانه یاد بگیر

*20*

کفش های واکس خورده به پا کن

*21*

از نخ دندان استفاده کن

*22*

بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد

*23*

در مبارزه ضربه اول را بزن ، محکم هم بزن

*24*

بعضی اوقات به دیگران یاد بده

*25*

بعضی اوقات از دیگران یاد بگیر

*26*

با مردم همان گونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند

*27*

فرق میان موسیقی شوین، موتسارت و بتهون را یاد بگیر

*28*

در روز تولدت درختی بکار

*29*

سالی یکی دو بار خون اهدا کن

*30*

دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

*31*

غیبت نکن

*32*

غر نزن

*33*

هرگز برای جلب توجه کسی بشکن نزن، مودبانه نیست

*34*

با همه کس مودب باش

*35*

مراقب کسانی باش که ادعا میکنن بسیار صادقن

*36*

شعله ی دوستی های قدیمی را افروخته نگه دار

*37*

کتاب مورد علاقه ات را دوباره بخوان

*38*

قاطع باش حتی اگر گاهی اشتباه کنی

*39*

خود را با معیارهای خودت بسنج، نه با معیارهای دیگران

*40*

هرازگاهی آماده ی باختن باش

 

*41*

هرگز آخرین قطعه ی شیرینی را نخور

*42*

بدان که چه وقت لازم است سکوت کنی

*43*

هر روز به دنبال راهکار جزئی تازه ای برای بهبود بخشیدن به اوضاع کاریت باش

*44*

آزاده، انعطاف پذیرو کنجکاو بمان

*45*

توجه ات به بهتر انجام دادن کارها باشد، نه بزرگتر انجام دادن آنها

*46*

تعلل نکن، کاری را که باید در زمان لازم انجام بده

*47*

مشتاق موفقیت دیگران باش

*48*

وقتی از تو تعریف میکنند، آن را با دیگران سهیم شو

*49*

کار را همان دفعه ی اول انجام بده

*50*

خود را به روی ایده های تازه بگشا

+ نوشته شده در  92/06/31ساعت 12  توسط بیتا نجفی | 
مدرسه ها باز شد 

امیدوارم سال خوبی رو با دوستانتون داشته باشید و در درستون موفق باشید با امید موفقیت.

+ نوشته شده در  92/06/30ساعت 19  توسط بیتا نجفی | 

دو تا شعر قشنگ

دوست

دوست واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه ی خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

وازه ی قشنگ دوست

ماندنی ست

*

راستی دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوست گلت رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

مستجاب شد

عرفان نظر آهاری .کتاب چای با طعم خدا .

 

 

ایمان،ترانه آدمی

ترانه ای روی زمین افتاده بود.قناری کوچکی آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.ترانه در قناری جاری شد.با او در آمیخت.ترانه آب شد.ترانه خون شد.ترانه نفس شد و زندگی.

قناری ترانه راسرداد.ترانه ازگلوی قناری به اوج رسید.ترانه معنایافت.ترانه جان گرفت.قناری نیز؛و همه دانستند که از این پس ترانه ،بودن است.ترانه،هستی است.ترانه،جان قناری است.

*

ایمان ترانه آدمی است.قناری بی ترانه می میرد،آدمی بی ایمان.

عرفان نظر آهاری .کتاب بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

+ نوشته شده در  92/06/30ساعت 19  توسط بیتا نجفی | 
سلام 

می خواستم چند تا سایت بازی آنلاین بهتون معرفی بکنم

1-www.coome.ir

2-www.soosankhanoom.com

3-www.z6.com

+ نوشته شده در  92/06/30ساعت 14  توسط بیتا نجفی |